جانم فدای شش ماه ی حسین...
چند سالی بود واسه هیئت علی اصغر به بهانه ی بچه های خواهرام یا برادرم می رفتم حرم
امسال خودم یه شیرخواره داشتم ولی امام رضا نطلبید با نازنینم برم پابوس آقا...
دلم خیلی هوایی بود
دخترکم رو سبزپوش کردم و بردم تاباهم توی غم جانسوز رباب شریک بشیم
حسینیه بزرگ یزد خیلی شلوغ بود و همه جا بوی کربلا می اومد
چند روز پیش یه اتفاقی افتاد که مجبور شدم یه روز دخترنازمو نبینم، نمی دونید چه حالی داشتم...
بی بی جان ، به حق دل سوخته ی پاکت، شفاعت مارو پیش خدا بکن و از خدا بخواه بچه های ما هم حسینی بار بیان و پیرو راه علی اکبر و علی اصغرت باشن
الهی آمین
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


جانم فدای شش ماه ی حسین...
