این روزا خیلی به کمکت نیاز دام خداجون....
صبح نمونه آزمایشتو بدیم آزمایشگاه
اصلا حالم خوب نبود، بعد از تحویل آزمایش رفتیم واسه معاینه گوشت و خدارو شکگفت مشکلی نداره حوصله ناهار درست کردن نداشتم
از بیرون ناهار گرفتیم و خوردیم و بابایی رفت دنبال کارهاش
بعد از ظهر قرار رادیولوژی داشتیم
خاله زنگ زد و گفت اگه کار ندارم برم خونه مامان بزرگ ، گفتم نمی تونم بیام
بابایی اومد دنبالمون و باهم رفتیم بیمارستان و عکسای رادیولوژی رو گرفتیم و دکترت دید و گفت خدارو شکر چیزی نیست
این اولین خبر خوشی بود که تو این هفته میشنیدم
داشتم بال در میاوردم ولی هنوز ته دلم نگران بودم
رفتیم خونه و به خاله جونا زنگ زدم و اونا هم اومدن اونجا
خاله ای عکسای رادیولوژی رو دید و فهمید چی شده
همه نگرانت بودن و کلی واست دعا کردن
امشبم رفتیم حرم و تو پیش بابایی موندی و من رفتم پیش ضریح و کلی واست دعا کردم

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


این روزا خیلی به کمکت نیاز دام خداجون....
